تبليغاتX
لیلاج

جمعه بیست و سوم فروردین 1387

گلی جان

یا هو


گلی جان


گلنسا جان،گلی عزیزم،گلی جان


بیا تا از این شهر پر از دروغ و دغّل و هیز


از این شهر پر ازهیاهوو غوغاهای زشت


از این شهر پر از ادا و اطوار های نا پسند و پست


هجرت کنیم و پر و بال بزنیم و پرواز کنیم


گلنسا جان،گلی قشنگم،گلی جان


بیا تا از این شهر پر از نیرنگ و تزویر


از این شهر پر از قیل و قال و شعار


از این شهر پر از ربا و ریا و تظاهر


از این شهر پر از تاراج و حراج ناموس و آبرو


سفر کنیم و پر و بال بزنیم و پرواز کنیم


گلنسا جان،گلی ملوسم،گلی جان


بیا تا از این شهر پر از تبعیض و تضاد و اختلاف


از این شهر پر از قول و قرار های هیچ و پوچ


از این شهر پر از وعده و وعید های مفت و کور


از این شهر پر از قتل و غارت و زر و زور


کوچ کنیم و پر و بال بزنیم و پرواز کنیم


گلنسا جان، گلی خوشگلم،گلی جان


بیا تا از این شهر پر از بوق و کرناهای گوشخراش


از این شهر پر از فقر و بیکاری و فساد


از این شهر میز و مقام و پُست و ژِست


از این شهر بازار تجاوز و خرید و فروش کُلیه


فرار کنیم و پر و بال بزنیم و پرواز کنیم


گلنسا جان، گلنازم، گلی جان


با هم میریم با زُفت و توی دامنه ی سرسبز زردکوه


توی جنگل های بِکر و کِنار درخت های بلند بلوط


یه سیاه چادر مثل یه بُهون از پشم بُز


روی یه تپه خاک نرم برپا می کنیم


یه مشک سیاه پُر از آب سرد چشمه


ویه مشک دیگه پُر از دوغ خنک می کنیم


یه فرش نمدی و یا یه گلیم و یا یه جاجیم پشمی


کف چادرمون پَهن می کنیم


روزها زیر انداز و شب ها رو انداز


نشستن و خوابیدنمون می کنیم


چند تا ظرف و ظروف روی و سفالی


برای پخت و پزمون تهیه می کنیم


تیره و تاوه و سفره و چند نوع آرد


گندم و جو و بلوط و کُنار فراهم می کنیم


یه گاو دو بُز و یه الاغ


و چندتا مرغ و خروس خریداری می کنیم


گلنسا جان، گلنازم، گلی جان


نمیدونی چقدر گاوِ باصفا و بُزها بی ریا


و اُلاغ باوفاست


خروس و مرغ ها بی جور و جفایند


و ضرری ندارند و بی نهایت مفیدند


سرمون کُلاه نمیگذارن و ازمون نزول نمی گیرند


پشت سرمون صفحه نمیگذارن و ازمون رشوه نمی گیرند


برامون پُز نمیدن و کشکی حرف نمی زنند


الکی قول نمیدن و دروغکی تهمت نمی زنند


وعده نمی دن و شعارنمی دن و اهل عملند


شیر می دن و تخم می زارن و توقع ندارند


دار و ندارمون را ازمون نمی گیرند


ناتوان و آوارمون نمی کنند


گلنسا جان، گل افروزم، گلی جان


هر روز صبح توی آن هوای پاک و مطبوع


و آن نسیم خنک و باد ملایم و خوشبوی بهاری


تو شیر گاو و بُز می دوشی


نان تیری داغ تاوه ای می پزی


قِیماق و سرشیر و کره و پنیر در میاری


ماست و دوغ و کشک و قارا درست می کنی


تخم مرغ ها را از زیر مرغ ها جمع می کنی


توی یه سبد پر از کاه انبار می کنی


گلنسا جان، گل بهارم، گلی جان


من هم با همان الاغ سفید بی غل و غش


بدون شیله و پیله و چم و خم


بدون بغض و حسد و کینه و اخم


روراست و یکرو و یک رنگ


از کوه و کوهسار و صحرا و دشت


برات گل های لاله واژگون و شقایق وحشی می چینم


از دار و درخت های سر بفلک کشیده جنگل


برات میوه های سیب سرخ و انار و کُنار و انجیر می چینم


از کنار رود های خروشان و آبشار های فراوان


برات سبزی های معطر نَعنا و ریحان و پونه می چینم


از چشمه های جوشان و گوارا و معدنی


 برات آب سرد و خنک میارم


گلنسا جان، گل نگارم، گلی جان


روز ها برات چوپان میشم و چوپانی می کنم


روی چشمام ازت نگهداری می کنم


شبها برات شبان میشم و نی می زنم


نی سوزناک نای و نفس عاشقانه می زنم


روز ها می رم توی بیابان و از زیر زمین


و از توی دل برف های زمستان


برات کَرفس و موسیر و قارچ درمیارم


جنگل را میان بُر می زنم و از درختای خود روی جنگلی


برات بَن و کلخون و بادام کوهی می کنم

 
در مسیر عبور و مرور دره و دشت


برات سبزی های ترش و شیرین

سُربون و کاردی و شنگ میارم


از گوشه و کنار و اطراف و اکناف چادرمان


برای اجاق مطبخ پخت و پزت


هیزم خشک و چوب ذغال میارم


روزی سه بار کُندر و اسپند دود می کنم


تا چشم حسودا کور بشه گلی جان


هر شب برات شمع روشن می کنم


تا خدا تو را برای من نگهداره

 
ضمناً هر روز خودم میرم به کوه و صحرا


و برای آن گاو سیاه باصفا و آن الاغ سفید با وفا


و آن بز های ناز بی ریا و آن خروس و مرغ های بی جور و جفا


علوفه و یونجه و دانه و توشه میارم


آذوقه میارم


ل
یلاج


سروده شده در تاریخ 1/9/1383

نوشته شده توسط لیلاج در 0:4 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386

دل بدوش

یا هو

دل بدوش

در طواف دل

و زفاف عشق

دل شکست

و عشق گسست

و من سال ها

در پی گل و عسل

دل بدوش

آواره شعر و غزل

در هر شهر و دیارم

لیلاج شرمسارم

والسلام

لیلاج

سروده شده در تاریخ 16/2/1386

نوشته شده توسط لیلاج در 23:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم بهمن 1386

گل یاس

یا هو

گل یاس

دیشب من بودم

و یک آسمان ستاره ونوس

تا سحر صد بوسه ی داغ گرفتم

و صد خنده ی شاد شمردم

از لبان گرم صد ستاره ونوس

دیشب من بودم

و یک دشت گل یاس

تا سحر صد شاخه ی معطر چیدم

و صد دسته عطر شمردم

از بغل صد سبد گل یاس

دیشب من بودم

و یک دریای دل جوشان

تا سحر صد صدف و گوهر گرفتم

و صد مرجان و مروارید شمردم

از آغوش مست صد موج خروشان

دیشب من بودم

و یک اقیانوس عاطفه و احساس

تا سحر صد اطلس حُسن دیدم

و صد نفس هوس گرفتم

از ساحل سینه صد اقیانوس احساس

والسلام

لیلاج

سروده شده در تاریخ 29/2/1386

 

نوشته شده توسط لیلاج در 17:9 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم بهمن 1386

تنها

یا هو

تنها

آنقدر دلتنگم

که دلتنگی

از دلتنگی من

در تنگ است

ای همه تنها دلتنگی

دل تنگ من

آنقدر خسته ام

که خستگی

از خستگی من

دلخسته است

ای تنها رفع خستگی

دل خسته من

والسلام

لیلاج

سروده شده در تاریخ 30/2/1386

نوشته شده توسط لیلاج در 22:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم بهمن 1386

بلور

یا هو

بلور

دل من

یه مشت خاکی خاک

دل تو

یه دل پاک پاک

حاصل اصطکاک

دل خاکی خاک

با دل پاک پاک

یه چیزی از جنس بلوره

تا آخر هم

بلور میمونه

والسلام

لیلاج

سروده شده در تاریخ 30/2/1386

نوشته شده توسط لیلاج در 15:12 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام دی 1386

ونوس وحشی

یا هو

ونوس وحشی

ونوس وحشی من

دنیا و دین دل دیوانه من

و یگانه یار من

احساس سینه و الماس قلب

واقیانوس عشق و اطلس جان من

یک دنیا نگاهت

با نگاهم آشنا

یک دریا لبخندت

با لبخندم بی ریا

یک آسمان عشقت

در عشقم غوغا

یک عالم نوازشت

با نوازشم در صفا

یک ثریا آغوشت

در آغوشم رهای رها

والسلام

لیلاج

سروده شده در تاریخ 31/2/1386

نوشته شده توسط لیلاج در 23:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم دی 1386

لحظه ها

یا هو

لحظه ها

لحظه ای که نگاهم

در نگاهت لرزید

و چشمانم کیش چشمانت گردید

لحظه ای که لبانم

در لبانت غلطید

دستانم بدور کمرت

و سرم به روی شانه هایت رقصید

لحظه ای که چشمانم

در چشمانم خوابید

و چهره ام با چهره ات

و سینه ام در سینه ات خندید

لحظه ای که آغوشم

در آغوشت خزید

صدایم با صدایت

و نفسم در نفست شعله کشید

لحظه ای که احساسم

در احساست وزید

بوسه هایم در بوسه هایت

و تنم در تنت پیچید...

والسلام

لیلاج

سروده شده در تاریخ 12/3/1386

 

نوشته شده توسط لیلاج در 19:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386

دماغ فیل

یا هو

دماغ فیل

چنان متکبّرانه و خودپسند

میآیند و می روند

که گویا از دماغ فیل افتاده اند

انگار آدمیان اطراف آنان

اسیران آنان

یا بردگان و غلامان آنانند

و آنان خدایگان

آب و نان

و زندان بان آنانند

یا نگهبانان آنانند

چنان مغرورانه و خود خواه

کوتاه فکر و کوتاه نظر

باد به غبغب میاندازند

و با فیس و افاده خاص

میآیند و می روند

و به اطراف حقیرانه می نگرند

که گویا آدمیان در خلوت

جیره خواران سفره به سفره

و کرم به کرم آنان

و روزی خواران درگاه آنانند

والسلام

لیلاج

سروده شده در تاریخ ۱۱/۲/۱۳۸۶

 

نوشته شده توسط لیلاج در 23:4 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم آذر 1386

تا خدا

یا هو

تا خدا

پرنده داشت خفه می شد

انگار نه انگار

که او پر و بال شکسته بود

انگار نه انگار

که او دست و پای بسته بود

انگار نه انگار

که او توی قفس نشسته بود

انگار نه انگار

که او از پرواز افتاده بود

انگار نه انگار

که او از این دنیا خسته بود

جای پنجه هاشون

زخم زبونشون

توی تن پرنده

عمیق نشسته بود

دل پرنده را به انتها شکسته بود

اثر انگشتاشون

نیش نگاهشون

توی دل پرنده

عجیب نشسته بود

دل پرنده را تا خدا شکسته بود

دل پرنده را تا خدا شکسته بود

والسلام

لیلاج

سروده شده در تاریخ ۸/۲/۱۳۸۶

نوشته شده توسط لیلاج در 22:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم آبان 1386

تو بارانی

یا هو

تو بارانی

در این خزان خالی از محبّت

تو بارانی،تو بارانی

در این پاییز خشک خالی از همّت

تو بارانی،تو بارانی

برای این دل سوزان و ویران

که شعله ور است تا آسمان

تو بارانی،تو بارانی

در این خلوتگه دل پر درد و داغان

که آتش جان زبانه می کشد تا کهکشان

تو بارانی،تو بارانی

در این دنیای وانفسای بی ایمان

در این دنیای فاقد وجدان

تو بارانی،تو بارانی

در این زمانه که عشق بازی شده

بازی با دل آدم ها باب شده

تو بارانی،تو بارانی

برای شب های سکوت و خاموش من

برای تنهایی بی پایان من

تو بارانی،تو بارانی

حالا که دل شکستن مایه ی فخره

توهین و تحقیر و تهمت یه هنره

تو بارانی،تو بارانی

در عصری که تملق و چاپلوسی حرف آخره

نا مردی و نامردمی بحث امروزه

تو بارانی،تو بارانی

بشور باران تمام زشتی ها را

تو برکت زمینی و تو نعمت خدایی

تو بارانی،تو بارانی

تو سرشار از غیرتی

و السلام

لیلاج

سروده شده در تاریخ 6/2/1386

نوشته شده توسط لیلاج در 19:18 |  لینک ثابت   •